تبليغاتX
انجمن ادبی دبیرستان فرهنگ

انجمن ادبی دبیرستان فرهنگ

و با او با نگاه فریاد می کردیم!

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
 بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ،‌ اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
 وقتي از گودال بيرون آمد ،‌ بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند .

از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ  | 

با احمد رضا احمدی ...

در كمين اندوه هستم
 بانو
مرا درياب
 به خانه ببر
 گلي را فراموش كرده ام
 كه بر چهره اممي تابيد
زخم هاي من دهان گشوده اند
 همه ي روزگار پر.ازم
 اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره درياب
 در اين خانه
جاي سخن نيست
زبا بستم
عمري گذشت
 مرا از اين خانه
به باغ ببر
 سرنوشت من
 به بدگماني
 به خوناب دل
خاموشي لب
 اشك هاي من بسته
 بر صورت من است
 هيچكس يورش دل را
در خانه نديد
 بانو
من به خانه آمدم
و ديدم
 كه عشق چگونه
 فرو مي ريزد
و قلب در اوج
رها مي شود
 و بر كف باغچه مي ريزد
 بانو مرا درياب
ما شب چراغ نبوديم
ما در شب باختيم

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ  |