
آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛
در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان
بگريست های های ؛
دريای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد
در كام موج ، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد .
طوفان فرونشست ... ولي ديدگان پير ،
می رفت باز در دل دريا به جست و جو...
در آب های تيره اعماق ، خفته بود :
يك مشت آرزو !
+ نوشته شده در پنجشنبه
1385/02/21ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
|
|
|
من آن ابرم كه مي آيم ز دريا روانم در به در صحرا به صحرا نشان كشتزار تشنه اي كو كه بارانم كه بارانم سراپا
پرستوي فراري از بهارم يك امشب ميهمان اين ديارم چو ماه از پشت خرمن ها بر آيد به ديدارم بيا چشم انتظارم
كنار چشمه اي بوديم در خواب تو با جامي ربودي ماه از آب چو نوشيديم از آن جام گوارا تو نيلوفر شدي من اشك مهتاب
مرا گفتي دل دريا كن اي دوست همه دريا از آن ما كن اي دوست دلم دريا شد اينك در كنارت مكش دريا به خون پروا كن اي دوست
به شب فانوس بام تار من بود گل آبي به گندمزار من بود اگر با ديگران تابيده امروز همه دانند روزي يار من بود
نسيم خسته خاطر شكوه آميز گلي را مي شكوفاند دل آويز گل سردي گل دوري گل غم گل صد برگ و ناپيداي پاييز
من و تو ساقه يك ريشه هستيم نهال نازك يك بيشه هستيم جدايي مان چه بار آورد ؟ بنگر شكسته از دم يك تيشه هستيم
سحرگاهي ربودندش به نيرنگ كمند اندازها از دره تنگ گوزن كوه ها دردره بي جفت گدازان سينه مي سايد به هر سنگ
سمندم اي سمند آتشين بال طلايي نعل من ابريشمين يال چنان رفتي بر اين دشت غم آلود كه جز گردت نمي بينم به دنبال
تن بيشه پر از مهتابه امشب پلنگ كوه ها در خوابه امشب به هر شاخي دلي سامان گرفته دل من در برم بي تابه امشب
غروبه راه دور وقت تنگه زمين و آسمان خونابه رنگه بيابان مست زنگ كاروانهاست عزيزانم چه هنگام درنگه
ز داغ لاله ها خونه دل من گلستون شهيدونه دل من نداره ره به آبادي رفيقون بيابون در بيابونه دل من
از اين كشور به آن كشور چه دوره چه دوره خانه دلبر چه دوره به ديدار عزيزان فرصتت باد كه وقت ديدن ديگر چه دوره
متابان گيسوان درهمت را بشوي اي رود دلواپس غمت را تن از خورشيد پر كن ورنه اين شب بيالايد همه پيچ و خمت را
گلي جا در كنار جو گرفته گلي ماوا سر گيسو گرفته بهار است و مرا زينت دشت گلپوش گلي بايد كه با من خو گرفته
سحر مي آيد و در دل غمينم غمين تز آدم روي زمينم اگر گهواره شب وا كند روز كجا خسبم كه در خوابت ببينم
نه ره پيدا نه چشم رهگشايي نه سوسوي چراغ آشنايي گريزي بايدم از دام اين شب نه پاي اي دل نه اسب بادپايي
چرا با باغ اين بيداد رفته ست ؟ بهاري نغمه ها از ياد رفته ست ؟ چرا اي بلبلان مانده خاموش اميد گل شدن بر باد رفته ست ؟
به خاكستر چه آتش ها كه خفته است چه ها دراين لبان نا شكفته است منم آن ساحل خاموش سنگين كه توفان در گريبانش نهفته است
نگاهت آسمانم بود و گم شد دو چشمت سايبانم بود و گم شد به زير آسمان در سايه تو جهان درديدگانم بود و گم شد
غم دريادلان رابا كه گويم ؟ كجا غمخوار دريا دل بجويم ؟ دلم درياي خون شد در غم دوست چگونه دل از اين دريا بشويم؟
سبد پر كرده از گل دامن دشت خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت نسيم عطر گياه كال در كام به شهر آمد پيامي داد و بگذشت
نسيمم رهروي بي بازگشتم غبار آلودگي اين سرگذشتم سراپا ياد رنگ و بوي گلها دريغا گو غريب كوه و دشتم
تو پاييز پريشم كردي اي گل پريشان ز پيشم كردي اي گل به شهر عاشقان تنها شدم من غريب شهر خويشم كردي اي گل
خوشا پر شور پرواز بهاري ميان گله ابر فراري به كوهستان طنين قهقهي نيست دريغا كبك هاي كوهساري
بهارم مي شكوفد در نگاهت پر از گل گشته جان من به راهت به بام آرزويم لانه دارند پرستوهاي چشمان سياهت
شبي اي شعله راهي در تنم كن زبان سرخ در پيراهنم كن سراپا گر بزن خاكسترم ساز در اين تاريكي اما روشنم كن
منم چنگي غنوده در غم خويش به لب خاموش و غوغا در دل ريش غبار آلود ياد بزم و ساقي گسسته رشته اما نغمه انديش
شقايق ها كنار سنگ مردند بلورين آب ها در ره فسردند شباهنگام خيل كاكلي ها از اين كوه و كمرها لانه بردند
بهار آمد بهار سبزه بر تن بهار گل به سر گلبن به دامن مرا كهشبنم اشكي نمانده است چه سازم گر بيايد خانه من ؟
غباري خيمه بر عالم گرفته زمين و آسمان ماتم گرفته چه فصل است اين كه يخبندان دل هاست چه شهر است ايم كه خاك غم گرفته ؟
به سان چشمه ساري پاك ماندم نهان در سنگ و در خاشاك ماندم هواي آسمان ها در دلم بود دريغا همنشين خاك ماندم
سحرگاهان كه اين دشت طلاپوش سراسر مي شود آواز و آغوش به دامان چمن اي غنچه بنشين بهارم باش با لبهاي خاموش
تو بي من تنگ دل من بي تو دل تنگ جدايي بين ما فرسنگ فرسنگ فلك دوري به ياران مي پسندد به خورشيدش بماند داغ اين ننگ
پرستوهاي شادي پر گرفتند دل از آبادي ما بر گرفتند به راه شهرهاي آفتابي زمين سرد پشت سر گرفتند
به گردم گل بهارم چشم مستت ببينم دور گردن هر دو دستت من آن مرغم كه از بامت پريدم ندانستم كه هستم پاي بستت
الا كوهي دلت بي درد بادا تنورت گرم و آبت سرد بادا اسير دست نامردان نماني سمندت تيز و يارت مرد بادا
دو تا آهو از اين صحرا گذشتند چه بي آوا چه بي پروا گذشتند از اين صحراي بي حاصل دو آهو كنار هم ولي تنها گذشتند
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/12/03ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند . بقيه ي قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند كه گودال چه قدر عميق است به دو قورباغه ي ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست . شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند كه دست از تلاش برداريد ، چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ، به زودي خواهيد مرد
بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ي ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد . بقيه ي قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردار ، اما او با توان بيشتري تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتي از گودال بيرون آمد ، بقيه ي قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد كه قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند .
از كتاب هفده داستان كوتاه كوتاه
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/09/13ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
در كمين اندوه هستم
بانو
مرا درياب
به خانه ببر
گلي را فراموش كرده ام
كه بر چهره اممي تابيد
زخم هاي من دهان گشوده اند
همه ي روزگار پر.ازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره درياب
در اين خانه
جاي سخن نيست
زبا بستم
عمري گذشت
مرا از اين خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگماني
به خوناب دل
خاموشي لب
اشك هاي من بسته
بر صورت من است
هيچكس يورش دل را
در خانه نديد
بانو
من به خانه آمدم
و ديدم
كه عشق چگونه
فرو مي ريزد
و قلب در اوج
رها مي شود
و بر كف باغچه مي ريزد
بانو مرا درياب
ما شب چراغ نبوديم
ما در شب باختيم
...
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/09/13ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
کیستی که من این گونه به اعتماد
نام خود را با تو می گویم
و کلید خانه ام را در دستت میگزارم....................
دختر تنها..............................
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/08/22ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
وا فريادا زعشق وافريادا
کارم به يکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا ،دادا
ورنه من و عشق هر چه بادا بادا
...
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/08/12ساعت   توسط دختر شاه پریون
|
و اما مرگ، پايان نيست.
آغاز دويدن هاست.
دراین سو، پاي ما آماده مي گردد، با رنج وفشار و درد.
در آن سو، سخت مي تازيم.تا آن مقصد بي مرز.
...
سرم می رفت.
چشمم سخت می جوشید.
نگاهم در نگاهش می پیچید.
و قلب عاشقم آرام می جوشید.
و با او
در سکوت آواز می خواندیم.
و با او
با نگاه فرياد مي كرديم.
"smile&tear"
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/08/11ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
آرامش
این فرشته زیبا را
من دیده ام،با جامه های سبز بهاری رنگ،
در بازی طلایی ماهی ها،
در اشک ابر،
زمزمه باران.
در گردش.
در ریزش.
آرامش
این نهفته ی پیدا را،
من دیده ام ،درآیه های روشن بی آهنگ
در ساقه های سبز حقیقت
در شاخه ی شکفته باور ها
در جوشش...
در جنبش...
من دیده ام این فرشته بی آهنگ،
با جامه های سبز بهاری رنگ،
بر روی غنچه های یقین آرمیده بود.
با ژاله ی امید به نجوا نشسته بود.
"smile&tear"
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/08/01ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
مرگ را تجربه کن تا از زندگی سهمگین
اسوده شوی
دختر تنها..........
+ نوشته شده در شنبه
1384/07/30ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|
آسمان چشم او آینه کیست آن که چون آینه با من رو به رو بود
درد و نفرین درد و بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بود
گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دل های ما با غم من آشنا کرد
چهره اش آینه کیست آن که با من روبه روبود
دردونفرین بر سفر این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد
ای درخت پر گل من نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان سینه تاریک من سنگ قبرآرزو بود
آن چه کردی با دل من قصه سنگ صبور بود
من گلی پزمرده بودم گر تو را صد رنگ بو بود
ای دلت خورشید خندان سینه تاریک من سنگ قبرآرزم بود
با سلام البته ببخشید هر چی گشتم (ز)(ز نه ها همون حرفی که تو الفبا بعد زمی گیمم) تو کیبوردم نبود و به خاطر همین ز تایپ شد.
دختر تنها.....
+ نوشته شده در جمعه
1384/07/15ساعت   توسط بر و بچس دبيرستان فرهنگ
|